سلام. خیلی دلم براتون تنگ شده بود. واقعاً نظرات خیلی خوبی به شعر « کودکان غزِه» داده بودید.این شعر هم شعر «داداش ستاره ی من» است. می پرسید:« "کِی این شعر را نوشتی؟»
برای جواب دادن به این سوال باید بگویم که من یک داداش دارم. چند سالشه؟ 1 سال و 9 ماه.یک روز که داشتم باهاش بازی می کردم یک خصوصیاتی در اون دیدم و خواستم درباره اش شعر قشنگی بنویسم. حواس او را به جایی پرت کردم و رفتم به اتاق و در را بستم . این شعر را نوشتم و در اتاق را باز کردم و دوباره مشغو ل بازی با داداشم شدم.حالا شعر را بخوانید:
«داداش ستاره ی من»
داداش من چه زیباست
دوست خوب بچه هاست
داداش من چه خوبه
مثل دستمال مر طوبه
داداش من چه نازه
مثل گل پیازه
دوستت دارم داداشی
انشاالله زنده باشی
این هم شعر دوم که خیلی وقت پیش نوشتم و مدتها صبر کردم تا آن را درون وبلاگ خودم یعنی «عروسک سخنگو» بنویسم:
داداش کوچولو
خیلی شیطونه
لک می کنه میز رو
بی عذر و بهونه
صبح ها که بیدار می شم
رو کله ام می شینه
میگه سلام خواهر جون
صندلی کله تون!
با سلام خدمت همه ی شما که همیشه داستان های مرا می خوانید و در باره ی آن ها نظر می دهید. اما یک خبر جدید دارم.شما می دانید که من شعر هم می نویسم؟البته من شعر های جدیدم را برای شما می فرستم. البته به خاطر این شعر ننوشتم که سخت درگیر امتحانات بودم. این هم شعر من است :
کودکان غزه
بمب بارانه توی غزه
همه شدن شکنجه
گل ها ناز زیبا
شهید می شن بچه ها
شما تحمل دارید؟
شما تحمل دارید؟
بمب بارانه توی غزه
همه شدن شکنجه
گل های ناز زیبا
شهید می شن بچه ها
شما تحمل دارید؟
شما تحمل دارید؟
خوب بود؟ از خودم تعریف نکنم دوست هایم می گویند:حتماً در آینده نویسنده خوبی می شوی! اما من می گویم:چه می گویید؟ من خودم نویسنده ام!و آن ها می خندند! امید وارم شما به من نخندید. خداحافظ تا داستان یا شعر بعدی!
سلام،عمه صدیقه باز هم خواست به روز بشوم این هم داستان جدید من امیدوارم خوشتان بیاید .
مداد رنگی هفت رنگه رز
رز کوچولو خیلی شاد بود. زیرا برای مسابقه نقاشی در آلمان دعوت شده بود. مادر وپدر او چمدان هارا برای سفر بسته بودند ورز منتظر بود تا هواپیما بیاید و در پوست خود نمی گنجید.مادر او گفت:باهمین هفت رنگ نقاشی خوبی بکش. بعد پرچم ایران را به او داداو از زیر قرآن رد شد و سوار هوا پیما شد.مهماندار ایرانی به او گفت:سلام.در این مسابقه که می روی همان طور که می بینی از ایران گرفته تا آفریقا شرکت می کنند. من مهماندار خوبی هستم حتی حاضرم به تو کمک کنم مطمئنم که خلبان می پذیزد.رز گفت:باشد ولی باید خلبان اجازه بدهد حالا تا مهمان ها اعتراض نکرده اند برو و ناهار را بیاور.مهماندار به ساعت نگاهی می کند و به سوی آشپز خانه می رود.رز خیلی شاد تر می شود زیرا یک دوست پیدا کرده.مدتی می گذرد. مهماندار بر می گردد.وقتی رز غذایش را می گیرد مهماندار کنار او می نشیند و می گوید :نزدیک آلمان هستیم.راستی اسم تو چیست؟ رز:نام من رز است.وای چه اسم قشنگی ! حتماً الآن می خواهی از تو بپرسم که چه چیز هایی باخود آورده ای؟ رز گفت:من با خودم یک جعبه مداد رنگی هفت رنگه آوردم.سه عدد ورقه آچار هم با خودم آوردم کمی غذا ولباس هم با خود آوردم .مهماندار:مثل اینکه به فرودگاه آلمان نزدیک می شویم . آماده شو! رز با شادی از هوا پیما پیاده می شود.بعد به همراه مهماندار به سوی سالن مسابقه می رود.وقتی به اتاقک ایرانیان می رسد فقط دو نفر آنجا هستند. مسابقه شروع می شود . سکوت همه جارا فرا گرفته.بالاخره پس ازچند ساعت،رز نقاشی خود را تحویل می دهد. داوران پس از یک ساعت با صدای بلند می گویند:ما پس از این همه تحقیق، فهمیدیم نقاشی هفت رنگه رز شعبانی از ایران بالا ترین امتیاز را گرفته. رز دیگر آن رز پر اضطراب نیست. او با همین هفت رنگ خود، نقاشی را برای خود کسب کرده است.
بله، زندگی هم مانند مداد رنگی رز است . ما با یک چیز ساده، می توانیم به موفقیت برسیم.نویسنده:محدثه سادات حسینی
سلام از خانمی که در خواست کرد داستان جدیدم رو به نمایش بگذارم خیلی ممنونم. واقعاٌ حرف خوبی به من زد.آخه چند روزیه داستان نمی نویسم. خب چی کار کنم امتحان های ترم نزدیکه!؟ حالا بهتره داستان دوم من رو بخونید!
قرمزی و ماریان
قرمزی داشت در لیوان مخصوصش آب تنی می کرد.
او از آب تنی خسته شدو از روی قاشق سحر آمیز پریدوداخل کلاه ماریان رفت. آنجا جنگل جادویی بود!
او می دانست که در آنجا هر آرزویی بکند برآورده است.
اما یکدفعه ماریان داد می زند:از کلاهم بیا بیرون کشتی منو!
قرمزی که می خواهد اولین آرزویش را بکند غمگین می شود.
ماریان می گوید: حالا دیگر وقت ناهار است!
بعد هم به قاشق سحر آمیز دستور می دهد:برای من و قرمزی ماکارونی و سالاد بیاور!
وقتی که ناهارشان تمام می شود ماریان می گوید:حالا می توانی داخل کلاهم بروی!
قرمزی با خوش حالی داخل کلاه می رود او آرزو می کند همیشه با ماریان باشد و قرمزی و ماریان باهم می میرند.
روزی روباهی از کنار دهی می گذشت گرگی را دید که در کمین یک خرگوش نشسته بود.او هم دلش می خواست آن خرگوش را بخورد.بنابراین دوید و خرگوش را به دندان گرفت و فرار کرد.گرگ هم که از پشت بوته ها این جریان را دیده بود به دنبال روباه افتاد.روباه جانش در خطر بود پس خرگوش را به غاری برد و بعد فریاد زد ای گرگ بزرگ آیا تو می خواهی خرگوش را بخوری؟گرگ هم گفت بله!
روباه پرسید:آیا از شیر هم اجازه گرفته ای؟مسلماً گرگ گفت:نه!
روباه گفت :من از شیر اجازه گرفته ام اما تو نه!پس معلوم می شود که من باید خرگوش را بخورم.
اما گرگ گفت:مرا پیش شیر می بری؟
روباه گفت:بله!
و او را پیش شیر برد.شیر که از دوستان روباه بود به گرگ اجازه نداد ولی گفت که به روباه اجازه داده است!روباه خرگوش را خورد .
چند روز گذشت.روزی در جنگل غوغایی به پا شد و گرگ را به خاطر بدی های روباه کشتند.
روباه بسیار بسیار خوشحال بود.چون هم لقمه ی چربی خورده بود و هم گرگ را از میان برداشته بود.او با خودش می گفت:روباه جان مبارک است!کم کم آب و غذای کافی برای همیشه داری!ها ها ها !!!
او هر روز حیوانی شکار می کرد و می خورد تا اینکه روزی یک شکارچی به جنگل آمد.که عشق روباه بود.روباه ها را شکار می کرد و پوست
آن ها را نیز می فروخت.روباه باز هم جانش در خطر بود.به شکارچی نگاهی کرد و گفت:باید پشت بوته ها پنهان شوم.وقتی به پشت بوته ها رفت آنجا پنهان شد و شکارچی او را ندید.روزی شیر اعلام کرد که می خواهد با همه ی کسانی که دوست است قهر کند.او که فقط با روباه دوست بود با او قهر کرد.و روباه را به خاطر کشتن گرگ شکنجه کرد و آن قدر شکنجه کرد که روباه مرد و به سزای اعمالش رسید!
خب می بینم که داستان من را خواندید خیلی دوست دارم بدانم نظر شما در باره ی داستان من چیست؟ الآن با خودتان می گویید چه قدر شبیه داستان کلیله و دمنه بود! بله! خود من هم این حرف شما را قبول دارم که شبیه آن داستان است ولی بالاخره تغییر کرده است نه؟ بسیار خوب دیگر وقت خداحافظی است پس خداحافظ تا داستان بعدی یا همان وبلاگ بعدی!
